مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )
862
البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )
داستان كشته شدن عمر گويند مغيرة بن شعبه غلامى داشت كه نصرانى بود و ابو لؤلؤه نام او بود ، پيوسته نفرين خدا بر او باد ! وى نزد عمر آمد و از سرور خويش مغيره شكايت كرد كه او را مىزند و كارهاى دشوار بر او تحميل مىكند و از او خواست تا با مغيره در اين باب گفتگو كند و از دشوارى كار و رنج ابو لؤلؤه بكاهد چرا كه وى عيالمند است . عمر به دو گفت : از خدا و پيامبر او بپرهيز و از سرور خويش فرمانبردارى كن . سپس مغيره را ديد و دربارهء ابو لؤلؤه به وى وصيت نيكى كرد . آن غلام ديگر بار به شكايت آمد و عمر همان سخن پيشين را تكرار كرد و سپس از او خواست كه براى وى آسيابى بسازد غلام گفت : « آسيابى براى تو خواهم ساخت كه عرب دربارهاش داستانها بگويد . » عمر گفت : « اگر بيم آن نبود كه مردم بگويند عمر از وى ترسيد ، همانا مىگفتم كه اين سگ مرا مىترساند . » ابو لؤلؤه بر وى خشم گرفت ، چرا كه مغيره با وى نيك رفتارى و گذشت نكرد . ابو لؤلؤه چنين پنداشت كه اين كار به دستور عمر است . خنجرى دو سره كه دستهاش در ميانه بود ، به دست آورد و آهنگ كشتن عمر كرد . عمر آن شب در خواب چنان ديد كه گويى خروسى سپيد او را دو نك زد . چون بامداد شد ، اندوهگين بود و گفت : « آن خروس عجمى است و آن نك زدن ضربت است . » سپس شستشو كرد و براى نماز بامداد بيرون شد . ابو لؤلؤه نفرين شده ، آمد و در صف پشت سر عمر ايستاد . چون عمر به نماز ايستاد دو ضربت بر خاصرهء او فرود آورد كه در پيكرش فرو رفت و رودههاى او را دريد . عمر گفت : « آه » و مسلمانان به طرف او آمدند و او را برداشتند و ابو لؤلؤهء نفرين شده را گرفتند . پس از اينكه يك يا دو مرد را كشته بود و گروهى را زخمى كرده بود . عمر گفت : عبد الرحمن بن عوف را بگوييد با مردم نماز بگزارد ، و او با مردم نماز گزارد . در ركعت نخستين قُلْ يا أَيُّهَا الْكافِرُونَ 109 : 1 و در ركعت دوم قُلْ هُوَ الله أَحَدٌ 112 : 1 خواند . سپس نزد عمر رفت و مردم به سوى عمر شتافتند و از زخم او همچنان خون بيرون مىزد . پس به ابن عباس گفت : برو ببين كه بود كه مرا كشت . وى رفت و بازگشت و گفت : « اين ابو لؤلؤه نصرانى نفرين شده . » عمر گفت : « سپاس خدايى را كه دشمن مرا صاحب دو سجده قرار نداد . » سپس پزشكى خواست تا او را ببيند . پزشك نبيذ به دو خورانيد و دانسته نبود كه اين نبيذ است يا خون . سپس پزشكى ديگر خواست و او شير به دو نوشانيد و شير به گونهء شير بيرون آمد . پزشك به دو گفت : « اى امير مؤمنان وصيت كن . » و عمر مردمان را براى شورا گرد آورد .